تبليغاتX
فرشته جون دوسم داشته باش

فرشته جون دوسم داشته باش

همیشه به افسانه های قدیمی اعتقاد داشته ام.به سوار سفید پوش...... راستی جسارت نباشد:تو کی می ایی؟
یکی بود یکی نبود.یه خدا بود و یه دریای کبود که همه بهش می گفتن اسمون .یه زمین بود و یه شهرو یه غریب با یه جاده که مسافری نداشت.

توی این شهر غریب زیر سایه دو تا بید بلند که هنوز مجنون مجنون نبودن یه کسی شاید مثل یه دخترک همیشه دنبال گمشدش می گشت اما گمشدش رو ندیده بود .فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی متل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت و دلش از غم اونی که نمی دونست کیه خیس بارون می شد و .............

چنتا پاییزم گذشت و هنوز دخترک غصه مامات و مبهوت و اسیر نگاهش به جاده بود و دلش می خواست بپرسه از پرستو ها که مسافرش همونه که .............؟اما دخترک نشونه ای نداشت .نمی دونست اونی که قراره از راه برسه با نگاش چنتا گلو عاشق و شیدا می کنه .با نگاش به قلب چنتا شاپرک تیر می زنه .شبنمو از چشمای چنتا غریب پاک می کنه؟

دخترک دیوونه بود .دیگه طاقتش مث عمر گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود.

یه شب نیلی و شفاف تو یه پاییز قشنگ وقتی ادما همه تو خواب و رویاشون بودن دخترک دستشو برد به اسمون با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن با خدا غرق تمنا شد و راز .وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ با دو تا بال طلایی و یه پرواز عجیب از رو اسمون ارزوش گذشت . دخترک عاشق عاشق شد و بعد چنتا چیکه اشک پاک لبای غنچه ارزوشو تر کرد و رفت .

دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچ کس نمیشه یه روزی میاد و رو غصه هاش خط می کشه مشقای صبرشو امضا میکنه زبون فرشته عاشقو یادش میده .

اما اون چه شکلیه؟

دخترک همیشه با گفتن این سوال سخت خواب رو از چشمای غم دارش می ربود.

ادمای سرزمین دخترک همشون بنفش و قهوه ای بودن شایدم یه دستشون خاکستری.

اما دخترک خودش چه رنگی بود؟جواب معما رو هیچ کسی بلد نبود .دخترک تو کوچه ها با بچه ها دوست نمی شد .دخترک تو بازیل همیشه داوری می کرد.دخترک دوستی نداشت شایدم داشت و اونا رو دوست نداشت.ادم عجیبی بود .عاشق چشمای خیس و دلای ابری و پاک که می خوان با یه اشاره برسن به اسمون اما دوره راهشون .

دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل یه وحی مث الهام از مسیر انتظلرشون گذشت نزارن بازم بره .بگن اینجا یه کسی پشت چنتا در بسته زیر این سقف کبود عمریه منتظر ورود یه مسافره.

اما دنیا واسه اون همیشه یک شکلی نموند.

یه روزی که مثل هیچ روزی نبود یه فرشته که مث هیچ کی نبود با دوتا چشم نجیب که دل تموم ادما رو مبتلا می کرد با یه لبخند قشنگ و صورتی مثل برگای شمدونی با نگاهی که پر از عشق به یه چلچله بود اومد و دل دخترک رو واسه همیشه برد .عوضش غصه هاشو ازش گرفت.

دخترک حالا دیگه تنها نبود .اون حالا یه چیزی داشت که مث عروسکای بچه های هم بازیش دیگه خریدنی نبود .چون خدا اونو واسه دخترک اورده بود.

یه اسم عجیبی داشت فرشته جون چقدم به چهره اون می یومد .

اره عشق اون فرشته شده بود راز طلوع زندگیش .دخترک یه روز دلو به دریا زد .

تو چشای فرشته نگاه کرد و با یه شرم عجیب و موندی گفت بهش دوست دارم.ولی اون هیچی نگفت . تو سکوتش پر اون حرفایی بود که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگتره.

دخترک با عشق این فرشته صبور ماه و موندنی خیلی بی بهانه زندگی می کرد.دخترک فقط با یاد اون فرشته رفع تشنگی می کرد .

شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد .تا تموم اتفاقایی که واسش افتاده بود واسه فرشته نمی گفت خواب به چشماش نمی رفت .سحرم وقتی که داشت چشاش رو هم می رفت از خدا می خواست که ببینه فرشتشو .

دخترک حالا فقط یه غصه داشت .یه غم خیلی بزرگ .رنگ بغضی که شقایق می کنه .می دونین غصه دخترک چی بود ؟دخترک می گفت اگه یه روز یا شب سرد فرشته سوار بالای سرنوشت بشه اگه تقدیر اونو یک جا ببره که یه دختر دیگه شبا دعا کرده باشه .بره پیش دختره دختره عاشقش بشه .اگه وقتی رفت دیگه یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد داره از دوری اون اینجوری پر پر میزنه.اگه بره که من دق می کنم .

دخترک فقط به حرفای فرشته گوش می کرد .کسی که از اون بالا اومده بود تا نزاره دخترک بیشتر از این بین ادما ی خشک و قهوه ای بی پناهی بکشه .

حالا دخترک دوباره داره مثل اولش میشه منتها دیوونه تر .حق داره اخه اگه فرشته جون بخواد بره دوباره اون می مونه با عالمی ادم بد .

ادمایی که گلای باغچه رو دوست ندارن ادمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا میزارن .دلشون واسه بارون شدید تنگ نمی شه .رعد و برق که میزنه پنهون میشن تو خونشون .یعنی من با اینها زندگی کنم؟این سوال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد .

دخترک فقط همین یه عشقو تو دنیا داره.جون هرچی گل نیلوفر تنها تو مرداب خوابیده شما بهش بگین چی کار کنه ؟کجا صبوری می فروشن؟این دوا فقط دست فرشته هاس؟فرشته چی ؟اگه بره تحملم تموم میشه.دوباره میشم همون دخترک گذشته ها منتها دیوونه تر.

خلاصه زندگی این دخترک سنگ خارا و گلای کوچیک حقیقته که تو حاشیش یکی با خط سرخ نوشته فرشته جون بمون تو بری موندن من دیگه دیوونگی .اخرین حرفم اینه :

تو بری اخر این زندگی

 

 

بچه ها شما نشون بدین جزو اون دسته از ادمای خاکستری نیستین با نظراتون بهم کمک کنین . مرسی                          شینا

   
یادته قول و قرار می زاشتی و یادت میرفت ؟

                            منو تو خیابونا میزاشتی و یادت می رفت ؟

اون روزا ساده بودم حرفتو باورم می شد

                           هر کلاهی می دادی اندازه سرم می شد

همیشه نگات به من بود و دلت جای دیگه

                        اخرش عکس منم رفت لای عکسای دیگه

رفتی موند واسه من از تو یه مشت حرف دوروغ

                        گفتی عاشقی همینه توی شهرای شلوغ

حالا برگشتی میگی از عاشقی خبر داری

                         اومدی هرچی کلاه سرم گذاشتی برداری

من دیگه زرنگ شدم رو دست تو اس میارم
                          تو یه چشم به هم زدن صد تا کلاه بر می دارم

اگه خوب بودم تو این یکی دو ماهه بد شدم

                        من فقط عشقو تو شهرای بزرگ بلد شدم

   
یه روزی واسم نوشتی رو بخار پشت شیشه

                     که خیلی دوست دارم من زندگی بی تو نمیشه

تا که یکروز دستی اومد اون نوشته هارو پاک کرد

                      گل احساس منو چید بعدشم بردشو پاک کرد

تا که یکروز تو رو دیدم پشت پنجره نشستی

                       تا چشت به چشمم افتاد خیلی محکم اونو بستی

بعد از اون روی شیشه اون نوشته رو ندیدم

                      اخرش عشقتو کشتم روی عشقت خط کشیدم

   

زیباترین قلب


مرد جوانی وسط جمعیت ایستاده بود و مردم دور او جمع شده بودند .کمی که گوش می کردی صدایش را می شنیدی که می گفت :(( قلب من از همه زیباتر است )) او راست می گفت جوان قلبش سالم بود و با شدت می تپید .هیچ خراشیدگی و بریدگی هم روی ان دیده نمی شد .

ناگهان پیرمردی از وسط جمعیت فریاد زد :اما قلب من از تو زیباتر است .

همهبا تعجب به پیرمرد نگاه کردن قلب پیرمرد با شدت می تپید .اما پر از خراشیدگی بود .قسمت هایی از قلب او برداشته و تکه هایی جایگزین ان شده بود .تکه هایی از ان اصلا وجود نداشت و تکه هایی نا موزون در ان دیده می شد .

جوان با پوزخند به پیرمرد گفت :مطمئنی اشتباه نکردی پیرمرد؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:نه اشتباه نمی کنم .شاید قلب تو سالم باشد ولی من هیچگاه قلبم را با تو عوض نمی کنم .چون هر کدام از این ها نشان دهنده خاطره و عشقی است که به دوستانم ابراز کرده ام .

هرگاه دوستی پیدا می کردم تکه ای از قلبم را به او می بخشیدم .گاهی بعضی افراد در عوض تکه ای از قلب خود را به من می دادند .این همان تکه های دوخته شده است .

گاهی هم بعضی از ان ها تکه ای به من می دادند که کوچکتر یا بزرگتر بود .این همان تکه های نا موزون است .

گاهی هم در ازای قلبی که به ان ها می دادم هیچ تکه ای دریافت نمی کردم و این باعث شد تکه هایی خالی در قلبم به وجود بیاید .امیدوارم انها روزی برگردند و این تکه های خالی را پر کنند.

جوان با چشمانی پر از اشک به پیرمرد نگاه کرد و ارزو کرد که ان زخم ها متعلق به او بود .

عجیب بود ولی این همان جوان بود که با دستانی لرزان تکه ای از قلبش را به پیرمرد بخشید و در عوض قلب تکه ای از قلب مهربان پیرمرد را گرفت .

قلبش دیگر سالم نبود اما زیباتر از همیشه جلوه می کرد چون محبت از قلب پیرمرد به قلب جوان نفوذ کرده بود .

 

امیدوارم فرشته شما هم یه روز بیاد تا تکه های خالی قلبتونو پر کنه . 

پاک باشید و عاشق.    شینا 

   
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردن:شادی .غم .غرور.عشق و .......

روزی خبر رسید که به زودی تمام جزیره غرق میشه .همه ساکنین جزیره قایقاشونو اماده کردن تا جزیره رو ترک کنن .

اما عشق می خواست تا اخرین لحظه بمونه اخه اون عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره دیگه کم کم داشت می رفت تو اب عشق از ثروت که با قایقی بزرگ و زیبا جزیره رو ترک می کرد خواست که اونو با خودش ببره .اما ثروت گفت :من کلی طلا و چیزای قیمتی دارم که باید اونا رو با خودم ببرم و جایی واسه تو ندارم .

پس عشق از غرور که  یه کرجی زیبا داشت کمک خواست ولی غرور گفت :تو خیلی کثیفی و قایق منو کثیف می کنی لطفا تا اینجا هارو کثیف نکردی دور شو .

بعد عشق سراغ غم که همون اطراف وایساده بود رفت و از اون خواست تا اونو با خودش ببره اما غم در جوابش گفت :اه عشق من خیلی ناراحتم و دلم می خواد تنها باشم .

عشق به سراغ شادی رفت اما اون اونقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق رو هم نشنید .

اب کم کم تمام جزیره رو در خودش فرو می برد اما عشق هنوز هیچ پناهگاهی نداشت .

که ناگهان یه صدای سالخورده اونو صدا کرد :بیا عشق .بیا و با من همراه شو.عشق اونقدر خوشحال شد که حتی یادش رفت اسم اون پیرمرد مهربونو بپرسه .

اونا بالاخره نجات پیدا کردن .وقتی به یه جای مطمئن رسیدن عشق پیاده شد و پیرمرد به راهش ادامه داد

عشق به سراغ علم که همون موقع سرگرم حل مسئله بود رفتو از اون راجع به پیرمرد پرسید :اون پیرمرد کی بود ؟

علم گفت :اون زمان بود .

عشق با تعجب گفت :چرا اون؟چرا زمان منو نجات داد؟

علم لبخند زدو گفت :چون فقط زمانه که می تونه عظمت عشقو درک کنه .

   

فقط واسه فرشته خودم


هر کس گفت برای تو مردم دروغ گفت

                                    من راست گفته ام که برای تو زنده ام

                        .............................................

هر ستاره شبیست که از تو دورم

                                اسمان چه پر ستاره است

                              ........................................

گر ز ازردن من هست غزض مردن من

                             مردم ازار مکش از پی ازردن من

                         ..............................................

 خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان     

                                 باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

 روز اول که خدا ساخت سرشت و گلشان

                              سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

                       ...................................................

از کعبه کلیسا نشینم کردی  

                                 اخر در کفر چه بی قرینم کردی

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

                                   ای عشق چه بیگانه ز دینم کردی

                        ......................................................

بی روی تو خورشید جهان سوز مباد  **هم بی تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد اموز مباد **روزی که تو را نبینم ان روز مباد

                          .................................................

 

 

                  

   

دست هایم پر از.......


همه چیز از انجا شروع شد از روزی که قرار شد بنویسم دست هایم پر از.......و من نمی دانستم از چه بنویسم .دست هایم پر از چیست؟به دست هایم نگاه می کنم خالی خالی .حتی هوا هم دوست ندارد ان را پر کند .و من ان روز ها هنوز کوچک بودم .

چند سال گذشت .چند سال تهی مانند دستانم .و بالاخره روز موعود فرا رسید ......

روزی که فهمیدم تو هستی و ان روز دیگر دستانم خالی نبود .وجودت چنان لبریزم کرد که عشق از دستانم بیرون می ریخت و قلبم را ......

و من دیگر همان دخترک قبلی نیستم .

دخترکی که هر روز صبح از وقتی بیدار می شد تا وقت خواب حتی توی خواب هایش دنبال چیزی می گشت تا دستانش را با ان ر کند و الامت سوال زندگیش را حل .دستانش خالی بود ولی چشمانی داشت لبریز.لبریز از تمنای وجود تو .

و وقتی تو امدی چشمانش دست هایش قلبش .................تمام وجودش لبریز شد .لبریز از عشق تویی که تا بودی هستی و خواهی بود دخترک زنده است .

و این همان نقطه ای بود که فهمید مردم دنیایش عاشق نیستند .معلم انشایش دوستانش و ..........

و حالا من ان دخترک عاشق از همان جایی که به عشقت صعود کرده ام برایت نامه ای می نویسم :

سلام ستاره شبای تاریک دل من            می خوام باهات حرف بزنم 

ایندفه باید به خدا                             قفل سکوتو بشکنم

خوب می دونم وقتی میای قلبم دیگه نمی زنه

                                                       چرا باید نگاه تو جونمو اتیش بزنه ؟

مگه نمیگی که چشات منو دیگه نمی شناسه؟

                                                     چرا نگاه خسته ام دنبال جای ات باشه؟

باور بکن من عاشقم "دوست دارم خیلی زیاد   

                                               چی کار کنم تا قلب تو منم یه روز شاید بخواد

میگی منو دوست نداری پس من باید چیکار کنم ؟

                                                ازم بخواه جون که کمه  دنیامو فرش پات کنم

حالا دیگه خسته شدی ستاره شبای من

                                            تا خواهش بعدی من خدانگهدار عشق من

و اکنون این دخترک هر شب از خداوند می خواهد تا تو را به او بدهد تا دستانش را از عشق لبریز کنی.

 

بچه ها نظرتون چیه؟یعنی میشه ؟یعنی میشه من بهش برسم؟یعنی خدا اونو به من میده؟دوست دارم حداقل شما به جای اون که نه ولی کمکم کنید .من حرف دلمو نوشتم .نظر بدین .

   

اول سلام


سلام بچه ها اسم من شیناست و خوشحالم از این که می تونم در کنار شما دیوونگی کنم.هر چی باشه من یه عاشق دیوونه هستم .

راستی اینم بگم عشق من یه فرشتس گاهی وقتا هم یه ستاره پس اگه به این واژه ها برخوردین قاتی نکنین.

   
درباره وبلاگ
یکی بود.یکی نبود.
اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.
یکی داشت و یکی نداشت.
اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.
یکی خواست و یکی نخواست.
اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نمی خواست من بودم.
یکی برد و یکی باخت.
اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم.
دوستان من
نوشته های پیشین
نویسندگان وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

lovermadden

شینا

http://lovermadden.blogfa.com

فرشته جون دوسم داشته باش

یکی بود.یکی نبود.
اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.
یکی داشت و یکی نداشت.
اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.
یکی خواست و یکی نخواست.
اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نمی خواست من بودم.
یکی برد و یکی باخت.
اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم.
همیشه به افسانه های قدیمی اعتقاد داشته ام.به سوار سفید پوش...... راستی جسارت نباشد:تو کی می ایی؟ Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt

کد آهنگ در وب نوا