|
تشنه.خسته.پشیمان از زندگی به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ می گفتند ان سوی این سد عظیم٫ارزوها براورده می شوند او تمام رموز عبور را به من اموخت و گفت: گاهی شایسته ها مجال نمی یابند وقت بازگشت است عشقی که در یک نگاه ............... وجودی را به اتش می کشد در نیم نگاه به سردی قطب جنوب خواهد شد طرح به طرح بر قلبم نقش بسته اید شهر به شهر سپاسگذارتان هستم در خیابانی بدون درخت تا دوباره ثابت کند حواسش به من هست و من نیز به نشانه قدردانی از ان لطف بیکران استین ان پیراهن را.......... هنوز نشسته ام در کمال خونسردی گفتی که عشق برای تو........ چیزی شبیه دستگاه عابر بانک است و من نیز برای سومین بار شماره رمز را اشتباه وارد کردم تا مجبور شوی در شعبه قلبت چند روزی بیشتر میزبانم باشی فاتحانه تسلیم می شویم در مقابل نگاه بی قرار کودکی معصوم که شاید داخل ان کهنه پاکت های دستش صحبتی باشد از امید رسیدن به مراد دل میان روزهای گنگ و نا معلوم هیچ تفاوتی نمی کند اگر که ابرها......... درست بالای سرت باشند! شادی ات را به روزی افتابی موکول نکن به تمام مقدسات سوگند اسمان ٫با احساس زمینی تو ابی می شود
شینا
سلام بچه ها. پست ایندفعه با همیشه فرق می کنه ایندفعه یه داستان هست که عاشقشم .می خواین بشنوین؟؟؟؟؟؟ این پست ایندفعه جزو اون چیزایی که خیلی دوسشون دارم.نظرتونو نسبت بهش بگین. چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خودش متنفر بود. اون از همه نفرت داشت الا نامزدش.دختر به نامزدش قول داد هر وقت که تونست ببینه باهم ازدواج کنن. سال ها گذشت.و بالاخره یه ادم فداکار پیدا شد تا یه جفت چشم به دخترک بده اون موقع بود که دختر تونست همه چیزو مخصوصا نامزدشو ببینه. پسر خوشحال از نامزدش پرسید: الان می تونیم ازدواج کنیم؟؟!! ولی دخترک که دید پسر نابیناست شوکه شد!! واسه همسن جواب داد: متاستفم نمی تونم باهات ازدواج کنم.اخه تو نابینایی. پسر بیچاره در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت از اونجا دور شد.یکم که که رفت برگشت طرف دختر و بهش گفت: باشه من می رم.فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمای من باشی. این داستان نظیر نداره.من که عاشقشم. نظر شما چیه؟؟؟؟؟ شینا
یک مسافر تنها ٫حوالی جاده مثل پنجره :دلباز.مثل سایه ها:ساده بی خیال از دنیا٫با تبسمی شیرین امده پر احساس٫دل به زندگی داده ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ وای از این باران! قصه گوی متعصب سال های بی حضور که با وسواسی شگرف حلقه های دلبستگی را خیس می کند ان قدر خیس تا لبریز شوند ناگهانی تر از امدنت می روی بی بهانه من می مانم و باران های بی اجازه و قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد : متشکرم که به من فهماندی که: چه قدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع باور کن.بی توقع! دارم به تو فکر می کنم فقط فکر می کنم اما تمام لحظه ها پر می شوند از سطر های عاشقی همراه خوب و ساکت و محبوب من :سلام موسیقی صفای زنده و ساده و بی کلام من دوست دارمت _ بد.ن توقع _ به نام عشق باران گرفت مثل همیشه و ..... والسلام
شینا
|
|


